|
سلام به بچه های گل و دوست داشتنی
ببخشید که اینقده دیر آپیدم آخه نمیدونستم که چی
باید بنویسم تو وبم میخوام براتون از امروز چهارشنبه تو
مدرسمونو براتون تعریف کنم که چی شد چی نشد
امروز که رفتم تو مدرسه دیدم ناظممون میگه چادراتونو
سرتون کنید مشاور مرد میخواد بیاد تو مدرسه
آخه مدرسه من چادریه البته بد که نیست چادر و حجاب
اما من عادت ندارم دوست ندارم اما خوب دیگه چاره ای
نداشتم خلاصه رفتیم تو نماز خونه نشستیمو دیدم
یه آقایی با کت و شلوارکرم قهوه ای رنگ وارد نماز خونه
مدرسه شد خیلی خوش اخلاقم بود بعد همین جور
که داشت حرف میزد یک دفعه یکی از مثالاش این بود که
مثلا وقتی میبینید مامان و باباتون با هم دعوا میکنن
فکر کنین مامانتون ( جری) و باباتون (تام ) هستش
و این دو نفر رو در نقش تامو جری فرض کنید 
آقا همه زدن زیره خنده میگفت اصن فرض کنید مامانو
بابا تو خونه دعوا نکنن اصن زندیگی براشون تلخ میشه
میگفت یه بار یه زنه و مرده با هم اختلاف داشتنو
اومده بودن پیشه من گفتن آقای مشاور ما هر روز
با هم دعوا میکنیم بعدمشاوره گفت من باهاشون
صحبت کردمو بعد از یه مدت اون زنه اومد گفت
آقای مشاور خیلی ازتون دلخورم اونم گفت واسه چی؟
زنه گفته آخه آقای دکتر ما دیگه تو خونه دعوا نمیکنیم
دیگه من ظرف نمیشکونم ما هم همه گفتیم وااااا
زنه حالش خوب نیستا اااا بعد مشاوره گفت: عهه
نه اتفاقا خوبه حالش خوبه گفت مگه بهتون نگفتم
اگه دعوا تو خونه نباشه زندگی شیرین نیست واسه
همینه خلاصه خیلی حرفا زد که از دستش خندیدیم
دیگه ببخشید اگه خاطراتمون خیلی شیرین و لذت بخش
نیستش ولی بازم منو ببخشید 
خیلی دوستتون دارم خیلی زیاد  
راستی مواظب باشید که سرما نخورید
خیلی فصله بدی هست من سرما خوردم
یه روزم از مدرسه عقب موندم 
فعلا خدا نگهدار 
|