تبليغاتX
دنیای رنگارنگ












دنیای رنگارنگ

رنگین کمان
دنیای رنگارنگ
دوستای من
RSS
دنیای رنگارنگ
طراح قالب:

دنیای رنگارنگ
لوگ دوستای من

.: یه شعر زیبا تقدیم به تو دوسته خوبم ! :.


اي خاطرات ماندگار

دل مرا بشنويد

که مشتاقانه شما را سپاس مي گويد

......

اي رنج تسلي بخش

باور نمي توان کرد

که از رنج خاطرات

چنين احساس لذت کرد!

......

اي نيروي زمان

اي ساليان زودگذر

شما که اشک ها فرياد ها و خنده ها

را با خود همراه مي بريد

عمر را همچون فصلي به انتها مي رسا نيد!

......

چرا هنگامي که پاي گلهاي پژمرده خاطرات

به ميان مي آيد بر ما رحم مي کنيد؟

و هرگز از روي آنها گذر نمي کنيد

شايد شما هم مي دانيد

رنج خاطرات گذشته

رنجي بس

شيرين

است.


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 16:4 | |


.: نماز!!! :.


 سلام میدونم که خیلی زود ایندفعه آپ کردم اما دوست داشتم

که زود تر این آپ رو بکنم  آخه همین امروز این اتفاق افتادو

احساس کردم  که اگر دیر تر این آپ رو بکنم جذاب نمیشه

الان که من دارم آپ میکنم ساعت ۲:۴۰ دقیقه ی بامداد روز

جمعه هست و روز پنجشنبه رو طی کردم که میخوام از همین

 روز پنجشنبه ای  که برای من روز بسیار شیرینی بود تعریف کنم

نمیدونم کی این روز رو دقیق میدونست چه روزیه یا نه

اما روز ۲۵ ذی القعده بود که این روز یک نماز دو رکعتی دارد

که قبل از نماز ظهر و عصر خوانده میشه

امروز وقتی وارد مدرسه که شدم مثل همیشه روز های

پنجشنبه زیارت عاشورا داشتیم  که من رفتم با دوستانم

 در نماز خونه ی  مدرسمون دعا رو خوندن دوستان کلاس سوم

و ما هم همراهی میکردیم این دعا رو اغلب قسمتیشو

دوستم مریم عزیز میخوندو و یکی از سومی های دیگه

که اسمشونو نمیدونم اما بعضی اوقات هم هست که

 نوار این دعا رو میگذاریم  و همه  میخونیم

خلاصه خوتندیم و تمام شد و دعای فرج هم خوندیم

وقتی که تمام شد یکی از معلمان که خانم *خداوردی* هستند که

اغلب برای برنا مه های صبگاه برنامه میریزن گفتند که

 امروز زنگ دوم ساعت یک ربع به ۱۱ هر کی که میخواد

این نماز  دو رکعتیه این روز رو بخونه بیاد تو نماز خونه

زنگ اول رو گذروندیمو زنگ دوم رسید

و من و دوستای دیگم و همین طور مریم دوست داشتنی

با هم همه رفتیم تو نماز خونه این نماز دو رکعتی که

 خوندیم آنقدر طولانی و قشنگ بود که به نظر من

 جزو قشنگ ترین نماز هایی بود که من خوندم در عمرم

چون هم معنی خیلی قشنگی داشت هم مثلا جالب بود

که سوره ی شمش در هر رکعت ۵ مرتبه تکرار شد

واسه همه جالب بود

من سر این نماز بزرگ اشک هایم  خود به خود سرازیر شد

البته با اینکه هنوز معنیشو بلد نبودم و نخونده بودم

اما بعد از نماز وقتی با دوستم مریم نشستیم معنیه آیات زیبای

این نماز پر شکوه رو خوندیم لذت بردیم

ولی به جاش توی این نماز طولانی گردنم گرفت چون اینقد

طولانی بود که همش سر من خم بود و باعث شد که گردنم درد

بگیره اما خیلی ارزش داشت چون واقعا زیبا بود

خلاصه این زنگم گذشت که ساعت ۱۲ بود که زنگ نمازمون

خورد دوباره رفتیم نماز خونه که نماز ظهرو عصرمونو جماعت

مثل همیشه بخونیم این نماز ها رو هم خوندیمو وقتی که

 داشتیم میرفتیم بالا من از مریم یه سوالی پرسیدم

شاید این سوال شما هم باشه . در نماز جماعت آخرین

سجده ای که میرویم و میگوییم سبحان ربی الاعلاء و بحمده

 قبل از اینکه اینو بگیم میگن* یاولی العافیة*

من نمیدونستم که باید چی بگم

 البته این دعایی که باید بگیم واجب نیست اما اگه بلد باشیم

میتونیم بگیم.  مریم برام گفت و من بهش گفتم تو یه ورقه

 برام بنویس زنگ آخر وای میستم بهم بدی بعد میرم .

 که این بود :

 *يا وَليَ العافيَة اَسئَلُکَ العافيَة  عافِيَةِ الدينِ و الدُنيا و الآخِرَة*

و یکی دیگه هم هست:

*يا لَطيف اِرحَم عَبدُکَ الضَعِيف*

خلاصه بهم دادو منم حفظ کردم

و در آخر دو چیز میخوام بگم :

۱ ) این هست که جمعه روز کودک و تلوزیون هست

برنامه خیلی زیاده این روز رو به همه کسایی که

این برنامه ها رو تماشا میکنند مثل برنامه ی رنگین کمان-

عمو پورنگ و خونه ی خاله و....... امیدوارم که روز خوبی براتون باشه

  و۲)میخوام بگم که خدا رو شکر بخاطر این همه خوبی ها

و مهربونی ها و خدا رو شکر میکنم بخاطر دوسته خوبی که

امسال به من داد که مریم نازنین هست

میدونم که همین یه سالو میتونم تو مدرسه باهاش روزامو بگذرونم

این خیلی برام سخته که بخوام فکر کنم ازش جدا میشم اما

 امیدوارم بتونم حتی اگر از هم جدا میشیم بازهم با هم دوست بمونیم

به امید خدای مهربون

بچه ها برام دعا کنید تا امسال با نمرات خوب سالمو بگذرونم

منم که همیشه دعاتون میکنم 

و الان که این آپ تموم میشه ساعت: ۳:۳۰

التماس دعا خداحافظ


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 4:7 | |


.: امتحان وای وایییییییی!!!! :.


سلام بچه ها خوبین؟؟ خوشین سلامتین؟؟؟

درسلامتیه کامل به سر میبیرین؟ هو!!!!

منم خوبم ای بد نیستم راستش همش امتحان داریم

پشت سر هم اصن کلافه شدم نمیدونم باید چی کار کنم!!!

همش هر روز  و هر زنگ یه امتحان داریم

اصن نمیدونم کدوم درسو باید بخونیم من که قاطی کردم

همش دلشوره دارم کدومو بد شدم کدومو خوب

امتحاناته ترمم که داره شروع میشه

فصل زمستونم که از راه رسیده همه بی حال شدن

امروز داشتم با دوستم راضیه میرفتم مدرسه

اون دیدم همش بی حاله رفتم مدرسه

زنگ دوم رفتم پیشه مریم دوستم اونم بیحال بود

دوست داشتم همش گریه کنم انگار وارد یه دنیای

دیگه شده بودم سرگردون بودم نمیدونستم باید با کی

حرف بزنم زنگ اول که سر حال بودم زنگ دومم که دوستمو

دیدم اونم بی حاله اصن انقد خودمم بی جال شدم

به قوله بچه ها تو کلاس میگفتن ملیکا سرحالمون

که تو بودی و میتونستی همرو حادار کنی تو هم

 که بی حال شدی  دوستم که سومیه که توی آپ

قبلیمم گفتم با من دوسته که مامورم هست اسمشو

فکر نکنم گفته بودم اسمش سونیا هست اومد گفت

بیا برو این مریمو بهش یکم انرژی بده چشه این؟؟؟!!!

منم گفتم من خودم وقتی دیدمش بی حال تر از اون شدم

اشکم خلاصه در اومد زدم زیر گریه

سونیا میگفت یا بخاطره مریم داری اینجوری میکنی

یا اینکه کلا دلت گرفته بوده داری گریه میکنی دیگه

گفتم جفتش دوست دارم اینقدر گریه کنم که دیگه گریم نیاد

همه بچه ها میگفتن ملیکاااااااااا تو وقتی که غمگین میشی

انگار کله کلاس غمگین میشن منم میگفتم بابا من

مگه کی هستم که اینقدر رو همه تاثیر میزارم

بچه ها میگفتم به خدا اگه گریه کنی مریم ناراحت میشه

میدونی که اون ازگریه  بی خودی بدش میاد 

میاد یه چیز بهت میگه هاااااااااا

خلاصه رفتیم تو کلاس و زنگ بعدم زنگ نماز بود رفتم

نماز جماعت خوندمو رفتم تو کلاسو

زنگ خونه خوردو اومدم با دوستم راضیه خونه

فردا هم که امتحان زبان داریم

اینم از امروز  روزه دوشنبه ما

دوستتون دارم مواظبه خودتون باشید تا آپ بعدی بای

 


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 19:37 | |


.: امروز پنجشنبه !!! :.


خداوند روز اول آفتاب راآفرید

 

روز دوم دریا را

روز سوم صدارا

روز چهارم رنگ ها را

روز پنجم حیوانات را

روز ششم انسان را

و روز هفتم خداوند اندیشید که دیگرچه چیزی را

نیافریده است و تو را برای من آفرید

سلام سلام به تمام دوستان خو بو نازنینم

 

خیلی وقته که آپ نکردم آخه درسا خیلی زیاد شده و منم

که میشینم هر روز درس میخونم

میخوام از مدرسمون براتون بگم

اول بگم که من اول دبیرستانم وامسال دوسته صمیمیه

من نیلوفر دیگه با من نیست اما دوستای دیگم پیشم هستن

مثله: راضیه - مهشاد- الهام - مبینا-هدا- حسنا

و دوستای جدیدمم : شقایق- فاطمه-مریم-شیدا-مونا

هما- نازنین- زهرا- سپیده- مهسا - کیاناو....

همشونو دوست دارم

اما مامدرسمون سوم ریاضی- تجربی و انسانی داره

و فکر میکنم که کسایی که مدرسه میرن با این روش

آشنا باشن و بدونن که در هر مدرسه بچه ها کاندید میشن

و یه نماینده ی کل واسه مدرسه انتخاب میشه

واسه ما یه سومی ریاضی نماینده ی کل مدرسه شده

که اسمش مریم صادق علیپور هستش

کله مدرسه مریمو میشناسن مریم امسال مکه رفته

و خیلی دل پاک و مهربونی داره

من عاشقانه دوستش دارم من امسال یکم درسام سخت

شده واسه همین از مریم کمک گرفتم تا کمکم کنه که چه

جوری درس بخونمو .....

بچه ها من امسال وقتی دوسته صمیمیم نیلوفر

پیشم نیست احساس تنهایی میکنم احساس میکنم هیچکس

را ندارم مریم خیلی با من صحبت مبکنه ازش خواستم حتی

در همه ی موارد کمکم کنه . من خیلی نا امیدم خیلی زیاد

اما مریم اینقد امیدوارم کرده که نمیدونم چه جوری

هم از خودش هم نمیدونم چه جوری از خدا باید

تشکر کنم بخاطره این دوسته خوب و مهربون

آخه همه دوستش دارن نمیدونم چه جور باید بگم

منم امروز پنجشنبه براش گل خریدمو بهش دادم

البته یه شاخه گلم واسه دوستم راضیه گرفتم

امروز رفتم مدرسه تا وارد شدم سونیا سوم نسانی هست

بهم گفت وای چه گله خوشگلی منم گفتم ممنونم

بعد بهم گفت چرا نمیری به مریم بدی گلو

من گفتم تو از کجا میدونی من میخوام به مریم بدم؟؟؟!!!

بهم گفت میدونم دیگه ووو دیگه

منم گفتم حالا بهش میدم امروزم که روز تولد آقا امام رضا

بودش که به همتون تبریک میگم

بعدش رفتیم تو نماز خونه نمازخونمونم که خیلی بزرگه

خلاصه من رفتم نشستم رو زمین با بچه ها بعد راضیه

گفت بلند شو برو بده بهش گفتم باشه تا اومدم بلند شم

ناظممون خانم کریمی گفت بشین سر جات

بعدشسونیا که مامور هست که کسی

بلند نشه و این حرفا بعد اون با هام دوسته گفتم

ببین تو که اینقد باهوشیو فهمیدی گل واسه مریمه

این گلو برو بهش بده بگو ملیکا داد گفت باشه

رفت به مریم دادو دیدم مریم بلند شده داره نگاه

میکنه من کجا نشستم خلاصه من دست تکون دادمو

اونم از راه دور بهم گفت مرسی عزیزم

منم خندیدمو بعد نشست سر جاش

خلاصه برنامه که تموم شد رفتم سر کلاس که

زیست داشتیم معلممونم که درس دادو همون

موقع امتحان گرفت نمیدونم حالا خوب شدم یا نه!!!

خلاصه زنگ تفریح اول ساعت ۹:۱۰ دقیقه خوردو

اومدم رفتم پایین پیشه بچه ها حالا همه اذیت میکردن

میگفتم حالا گل رز قرمز میاری واسه مریم

تیکشونم شده بود ملیکا گل رز قرمز به معنای عاشق شدنه

تو عاشقه مریم شدی منم حرصم میگرفت میگفتم آره

چشه اصن مگه عاشق پسر شدم دوستمه دوستش دارم

خلاصه اومدم بالا دیدم مریم صدا میزنه ملیکااااااا

سرمو برگردوندم دیدم مریمه گفتم بله؟ گفت میشه

بگی تو کجایی ؟ همینجور داشتم دنبالت میگشتم

منم گفتم همین جام تو داشتی کجارو میگشتی که

منو پیدا کنی؟ گفت هم تو کلاسو هم تو راه رو

منم گفتم باهوش وقتی میبینی نیستم خوب فکر نکردی

من پایین باشم گفت چرا فکر کردم اما حال نداشتم

بیام پایین سرد بود

منم گفتم خسته نباشی یه وقت پیدام کردیاااااا

دیگه خلاصه ازم تشکر کردو منم گفتم قابلتو نداشت

عزیزم خلاضه بازم رفتیم سر کلاس که شیمی داشتیم

درس دادو از چند نفر پرسیدو بعدش بازم زنگ خورد

اومدم بیرون از کلاسو رفتم طبقه بالا که برم پیشه مریم

رفتم بالا مریم گفت بیا تو کلاسمون ببین گلمو کجا گذاشتم

که یادم نره ببرم دیدم گذاشته روی چوب لباسی

آخه یه طرفه دیوار کلاسامون چوب لباسیه آهنیه

دیدم گذاشته اونجا میگفت همه گلمو میخوان ازم بگیرن

بهشون نمیدم منم گفتم وای که تو آبرومو با یه شاخه

گل بردی خلاصه رفتیم پایینو سردش بود دوستم هانیه

ژاکتشو انداخت رو دوشش و رفتیم پایین حالا مریم

هی میگفت اینجا بشینیم من میگفتم نه اینور تر

آخر سر اینقد اینورو اونور کردیم که تا اومدیم بشینیم

زنگ خورد اونم میگفت تقصیره تو هست دیگه

منم میگم عهه یعنی چی خوب اونجا خوب نبود دیگه

تو مگه نمیخواستی تو آفتاب بشینی ؟ سردت بود

میگفت چرا بعد من میگفتم خوب دیگه پس ادامه نده

ولی بازم حرفه خودشو میزد خلاصه اومدیم بریم بالا

ناظممونم اونجا واستاده بود منو مریم با دوستم هانیه رفتم

بغل در که واسه کتابخونه چیزی نوشته بودنو بخونیم

ناظممون اومد گفت شما ها راحتین؟ نمیخواید برید تو

کلاساتون بعد مریمم خودشو میزد به اون راه میگفت

خانم این چیه اینجا زدین؟ ناظممون میگفت هیچی بیا برو

آخر سر ناظممون گفت ببینم تو چرا با اولیا میگردی؟؟؟

مریم گفت وا خانوم خب ملیکا دوستمه مگه نمیشه

با کوچیکتر از خودمون بگردیم؟؟؟ ناظممون گفت چرا

دیگه حرفی واسه گفتن نداشت منم گفتم

خانوم من گناه دارم مریمو از من دور نکنید من بدونه مریم

نمیتونم روزمو بگذرونم مریمم سوء استفاده اونم میگفت

خانوم ملیکا گناه داره ناظممون خندیدو ما هم میخندیدم

خودمونو مسخره میکریدیمو اومدیم رفتیم تو کلاسامون

خلاصه رفتم تو کلاس که ادبیات داشتیمو از ساعت ۱۱:۳۰

تا ساعت ۱۲:۴۵ تو کلاس بودیم که زنگ نمازمون جشن

داشتیمو بعدشم که زنگ خوردو اومدم خونه

خلاصه این بود از امروز من

امیدوارم که لذت برده باشید

ممنونم که مطلبمو خوندید

سپاسگزارم فعلا خدانگهدار

 


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 20:20 | |